یه تاریخ جالب
یه روز مثل همه ی روزها
چند روزی هست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یك غزل آمد كه حالم را گرفت ...
| دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند | پنهان خورید باده که تعزیر میکنند | |
| ناموس عشق و رونق عشاق میبرند | عیب جوان و سرزنش پیر میکنند | |
| جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز | باطل در این خیال که اکسیر میکنند | |
| گویند رمز عشق مگویید و مشنوید | مشکل حکایتیست که تقریر میکنند | |
| ما از برون در شده مغرور صد فریب | تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند | |
| تشویش وقت پیر مغان میدهند باز | این سالکان نگر که چه با پیر میکنند | |
| صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید | خوبان در این معامله تقصیر میکنند | |
| قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست | قومی دگر حواله به تقدیر میکنند | |
| فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر | کاین کارخانهایست که تغییر میکنند | |
| می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب | چون نیک بنگری همه تزویر میکنند |
دل فدای او شد و جان نیز هم
اینکه می گویند زان خوش تر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
داستان در پرده می گویم ولی
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
وآصف ملک سلیمان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی سلطان نیز هم