اگه تونستی این متن رو بدون اشتباه و یک بند بخونی میتونی از دانشگاه ام آی تی پذیرش بگیری به عنوان آبدارچی اتاق بسیجش .. چون اونا اهمیت به تو و توانایی هات در زمینه ی خوندن خط فارسی نمی دن فقط باید بتونی از گل گندم ، از شقایق تا دل مردم بخونی ... و چون خوندنت خوب نیست ، منظورم صدات بود .. نمی تونی پذیرش بگیری و برمیگردی سر خونه ی اولت .. به نظر من از همون اولش نباید از ش جدا میشدی که بخوای به این فلاکت برگردی سر خونه ی اولت .. مگه اون بیچاره برات چی کم گذاشته فقط پرادو دو در نداشته، که تو اینجوری ول کردی رفتی همدون ، شو کنی بر رمضون ، نون گندم بخوری ، مگه اینجا چه جور نونی میخوردی ؟ ... باگت ..
باز هم شد استکبار و یک فرهنگ هجوم آورده به جامعه تا مندیل و عبا رو بردارن و دامن کوتا کوتا رو بذارن ..
اینها اصلا اهمیت این که مثل انسان های ما قبل تاریخ بشی و بخونی بالا رو نبین چه زشته، پایین رو ببین چه زشته ، میرفتی یک کار مثبت میکردی تا به عنوان فردی که یک کار مثبت کرده از انجمن کسانی که به آدم هیی که کار مثبت کردن جایزه میدن7جایزه بگیری .. .اون وقت میشدی یک آدم مثببت که از انجمن آدم مثبت ها جایزه گرفته و به جایزش افتخار میکنه .. چون از خودش جیگر نداره به این بزرگی که از جیگر اسب مایه میذاره و برای آقاش از ته دل تعریف میکنه که آیا میدونی چی قلب تماشاچی رو جلا میده ، همون شعار معروف شیر سماور.. داور دقت کن تو زندگیت و با دقت انتخاب کن تا روزی دچار نشی به درد های لاعلاجی که از این راه نامشروع میگیری و به عنوان یک دلال و واسطه به بقیه آدم هایی میفروشی که به دقت انتخاب کردن راهشونو و اونها هم دچار میشن به درد لاعلاج تو .. ولی اونها راه فرار ندارن از دست و دندان سگی که دنبالشون میدوه و فریاد الیشبدر سر داده ... ولی تو میتونی کمک کنی .. باید به دنبال هدف در زندگیت باشی ، هدف های بزرگ و تا وقتی این متن رو تا ته نخوری نمی تونی تصویری از هدف داشته باشی .. ولی از این جهت مطمئن باش که هیچوقت بدون تلاش به هدفت نمی رسی .. به قول شکسپیر یا به اندازه ی تلاشت آرزو کن یا به اندازه ی ارزوهات تلاش کن به زبون عامیانه ... شکر اضافی نخور در زندگیت .. هدفت رو اونقدر بزرگ انتخاب نکن که بهش نرسی ... ولی من میگم هدفت رو طوری انتخاب کن که از نرسیدن بهش مایوس نشی و وقتی هم که بهش میرسی باعث نا امیدیت نشه ..منظورم اینه که هدفت یک سراب نباشه ... توقعتت از خودت به اندازه باشه و فقط خفه شو و به حرف من گوش کن .. روزی فرا خواهد رسید که از زندان تن آزاد شوییم .. باشد که روزی سبز و خرم ان هنگام ...
اگه منظورم رو نفهمیدی بهتره .. بدی صافکاری دوزاریتو
بر خلاف گذشته ها سرعت بسیار خوب بود و بدون مشکل در سعی اول .. نتیجه ی کار عیان شد ...
انگار یک لیوان آب داغ و بعد یک آفتابه آب سرد ریخته شد روی تمام بدنم ... بعد از ساعتی سردی عرقی که بر روی تنم نشسته بود را حس کردم به همراه دردی که دست چپ را از حرکت وا داشت ...
با خودم فکر کردم .. مگر چه شد که چنین قافیه را باختم .. مگر چنین اتفاقی شایسته ی چنان احساسی است ... با این اندیشه ها چنان درگیر بودم که متوجه اطراف و رفتار خودم نبودم ... به خودم آمدم ... در میان طبقات دانشگاه سرگردان بالا و پایین می رفتم بدون هیچ هدفی .. بدون هیچ همراهی .. و مدتی بدون هیچ فکر و خیالی ...
ساعت ها گذشت .. به یاد وعده ی شب گذشته افتادم ... قولی که به خودم دادم ... قراری که با او گذاشتم ... اگر نتیجه چندان دلخواه و باب طبعم شاید باب طبع اطرافیان نبود ... بایست به وعده وفا می کردم ... شاید به نظر کمی دور از ذهن باشد ... ولی برای من بسیار آشنا می نماید ...
باشد که رستگار شویم...
اریک : خوب اگه راست می گی ...بگو چی خوردم ...
ارنی : تخم مرغ آب پز با سس گوجه فرنگی ...
اریک : دیدی اشتباه کردی .. اینا رو دیروز خورده بودم !
ارنی وایز - اریک مورکامب