قوی ترین مرد ایران را کشتند، به همین راحتی ، به همین خوشمزگی ... روایات مختلفی از چگونگی مضروب شدن و فوت این مرد قوی بیان شده است .... ولی نتیجه ی همه شان یکسان است ، قوی ترین مرد ایران کشته شد ...
خبر تاسف برانگیزی بود ... واقعا ازش خوشم میومد ، شبیه این عکسای کتاب زبان های موسسه ی شکوه بود ... همیشه من رو یاد اون نقاشی ها و عکسا مینداخت ...
جدا از این مساله ... چند نکته ی مهم در این موضوع وجود دارد ...
کسی که او را کشته آیا اکنون قوی ترین مرد ایران است ؟ ... اگر ما گلادیاتور بودیم یا الان سرگرمی مردم نقاشی روی دیوار غار بود ... شاید جواب این سوال مثبت می بود ...
آیا تنها قدرت بدنی موجب می شود فردی قوی ترین مرد ایران یا هر جهنم دیگری باشد ؟ مسلما بله ولی باید از آمادگی فکری برای برخورد با مسائلی از این دست یعنی از دست دادن جایگاه خود باشد و آمادگی فکری خود را حفظ کند ...
پول بهتر است یا ثروت ؟ شاید روزگاری زوربازو بهتر بود ...
و سوالات و ابهامات دیگری که در این برنامه مجال پاسخ به آنها وجود ندارد ، برای اطلاعات بیشتر با زلال احکام تماس بگیرید تا به راه راست هدایت شوید ...
اما نتیجه گیری هایی که از این بحث می توان کرد :
هیچ گاه در خیابان نزاع نکنید حتی اگر قوی ترین مرد جهان هستید ، چون ممکن است کله خر ترین مرد جهان نباشید ...
همان طور که کمرنگ ترین جوهر ها از بهترین حافظه ها ماندگارترند ، کوچکترین گلوله ها از عریض ترین بازوان کارساز ترند ...
تا زمانیکه آمادگی فکری جهت کشتن افراد را ندارید ، جدا از مبارزات خیابانی بپرهیزید ...
پی نوشت :
روزگار غریبیست ...
بحث دلگیری و تنهایی به دو بخش کاملا مجزا به ترتیب با عناوین دلگیری و تنهایی تقسیم می شود
اینجا موضوع صحبت ما دلگیری نیست و تنها و فقط به تنهایی می پردازیم ... همانطور که شاعر و بچه شیرهای گرانقدر می فرمایند منو با تنهاییام تنها بذار دلم گرفته ... تنهایی ابتدا به ساکن موجب بروز دلگیری و دل پیچی می شود ... اما تنهایی یک حس ظاهری نیست ابداً ، ما خودمان به خاطر می آوریم روزگاری بس طولانی که تنها زندگی کردیم و نه تنها ککمان هم نمی گزید بلکه گربه هم شاخمان نمی زد ، اما از بد حادثه یا خوب حادثه یا وضعیت مبهم حادثه امروز و امشب و دیشب احساس تنهایی ما را سخت اذیت می کند مانند اینکه در پایت پونس فرو رفته باشد و نتوانی درش بیاری و یا دماغت بخارد و دستانت بسته باشد ... از تعابیر پاستوریزه ی خودم لذت بردم ، چون با همه ی چیزی که در ذهنم بود متفاوت بود اما به زیبایی دچار خود سانسوری شدم ...
بحث تنهایی بود و اینکه گاهی لازم است به تنهایی خو کرد به این دلیل که از سایر تن ها بلا خیزد و این خیزش ممکن است انسان را غافلگیر سازد و به دستی پایی چیزی از آدم بخورد و آدم دردش بگیرد
به هر حال کمی تفکر در تنهایی مانع کسب برای شما دوست عزیز هم نمی شود ... کتاب هم بخوانید ...
پی نوشت :
گوشه تاج سلطنت میشکند گدای تو ...
II- بک لایت کیبورد یکی از بهترین اختراعات بشر محسوب می شود ... بلا شک
III- امروز مقدار متنابهی "کلاه قرمزی" تماشا کردیم که بسی مفرح ذات و حتی ممد حیات است
IV- یکی از بزرگترین آرزوهای امشب اینست که فردا ، قرارهای کاری کنسل شود ... 5 فروردین 90
شب عید است و یار از من چغندر پخته می خواهد
گمانش بــی مـــروت گنــــــج قــــارون زیر سر دارم
پی نوشت :
امسال هر جور شده آرزوشو برآورده می کنم
پی نوشت :
از دیو و دد و انسان ملولم ...
پی نوشت :
1001 راه برای احمق بودن موجود است همیشه !
اول اینکه این روزها اصلا حالم مساعد ِ هیچ چیزی نیست ولی بعضی موارد همون طوری که قبلا هم گفتم موجب خوشحالی می شه ! یعنی سعی می کنم که بشه ...
امشب "تنها دو بار زندگی می کنیم" و "به رنگ ارغوان" رو برای بار بیشتر از یکم دیدم ... همچنان به نظرم فوق العاده هستند ! "طلا و مس" و "هیچ" هم جزء آثار فاخر به نظرم محسوب می شن
بازی های بی نظیر "نگار جواهریان" ما را مسحور کرده و بسی لذت می بریم از توانایی های بومی در خلق چنین آثاری ...
ولی در بین همه ی این آثار "تنها دوبار زندگی می کنیم" را به همه ترجیح می دم ... تقریبا فراتر از سطح آسیا بود و می تونه به جام جهانی برلیناله راه پیدا کنه ، خب البته پیگیری اخبار برلیناله این روزها شاید جالب باشه و علی الخصوص توجه ویژه به صندلی های خالی داوری !!!
مطلب دوم ناشی از آن "فیس بوک ِ" منحوس است ، دوستی بعد از سالیان دراز اسنادی رو کرده از آن دوران به نام عکس !! عکس هایی از دورانی که هنوز جمع بهارهای زندگیمان از تعداد انگشتان دو دست کمتر بود ... آن زمان که وجوه مشترک زیادی بین همکلاسی ها وجود داشت ... آن روزها که قرار نبود همدیگر را چیزی بیش از یک دوست ، یک هم کلاسی بدانیم ، آن روزها که قهر و آشتی هایمان در گرو ِ کوچک ترین محرکی بود ... اما امروز و امشب بعد از گذشت حدود بیست سال از آن سالها ، دوران تفتیش عقاید فرا رسیده است و پیش از دیدار با هم از عقاید هم می پرسیم تا بسنجیم که آیا ارزش دیدن همدیگر را داریم ... از اینکه نمی توانم بعضی عقاید را تحمل کنم ناراحت نیستم ، چون به این موضوع اطمینان کامل دارم که آنها هم نمی توانند مرا تحمل کنند ! شاید روزی برسد که زندگی شکل مسالمت آمیزتری به خود بگیرد و ما را از بند این توهمات برهاند ...
"موتور سیکلت ها هرگز بدون سرنشین تصادف نمی کنند" ... یه تبلیغ عالی برای استفاده از کلاه ایمنی ... خلاقیت محض ...
امروز 11/22 است ، محض اطلاع ...
بخشی از "هیچ" ...
بیک : بزن کانال ... بزن کانال (با صدای آرام و کمی ترس)
عادل : آآآآ ، این رنگاش هفتاس ؟!! من فکر می کردم دهتاس!!! (در حالیکه به رنگهای راه راه تلویزیون نگاه می کند!)
یکتا : پاشو بریم خونه عادل (عصبانی)
بیک : رفت، رفت ! بزن فیلم نرم ...
پی نوشت :
افکارم نیازمند کمی دیفراگمنتیشن است !!!
مثل تایپ کردن با کیبورد بک-لایت-دار که صدای فشرده شدن دکمه هایش بسی دلنشین است !!!
پی نوشت :
انجمن ِ مقیم مرکز
هر بخشی که می رفتم ، اولین سوالی که ازم می شد این بود : "مشمولی ؟"
شاید برای گرفتن ِ "مشمول" جایزه گذاشته بودن !
پی نوشت :
آقا ما نخوایم خدمت مقدس انجام بدیم کیو باید ببینیم ؟
دلیلی نداره بعد از باخت به کره زانوی غم بغل بگیرن
همینجوری!
نادان ترین مردم کسی است که خود را داناترین بداند ؛
اما داناترین احتمالا کسی نیست که خود را نادان ترین بداند ...
پی نوشت :
آن کس که نداند و نداند که نداند ؛ در جهل مرکب ابدالدهر بماند
این که وقتی چیزی کشف می کنی ممکن است چیز خوبی نباشد و بهتر باشد به آن چیزها فکر نکنی ... ولی بی اختیار آن چیز روی اعصاب است ...
پی نوشت :
کاملا جدی ، بدون استثنا همه ی "چیز" ها را اول "پیز" نوشتم ...
پی نوشت :
برای صرفه جویی در وقت ، لطفا آشپزی بلد باشید
بعضی آدم ها ، تو چشمت نگاه می کنن و دروغ های بی سر و ته می گن
بعضی آدم ها ، به خاطر یک لحظه ، همه ی آینده شان را تباه می کنند
این توصیفات شامل حال خیلی از آدم ها نمی شود ، فقط عده ی کمی هستند با این مشخصات ولی همین عده ی کم روی اعصاب ما راه می روند ، شاید چیزی بیش از راه رفتن روی اعصاب باشند ...
دیروز همکارمون گفت ، فلانی امروز چقدر مثل آدم صحبت کرد توی جلسه و دیگه انگار هیچ مشکلی وجود نداره ، بهش گفتم امروز تنها بود ، چشمش به دو نفر دیگه که بیفته باز جو می گیرش و شاخ می شه ...
امروز ، چهار تا همراه داشت توی جلسه ، تو چشم ما نگاه می کرد و حرفایی که دیروز زده بود رو با کمال آرامش انکار می کرد ...
واقعا اتفاق جالبی بود ... آدم احساس یاس و ناامیدی می کنه وقتی با همچین آدمایی روبرو میشه ... که تعدادشون هم کم نیست ...
باید گذاشت و گذشت یا باید ایستاد و مبارزه کرد ... نمیدونم ...
پی نوشت :
شما از این جور آدم ها نباشید ...
چرا بعضی آدمها نه طاقت دروغ شنیدن دارند و نه جنبه ی راست شنیدن ... !!!
پی نوشت :
خداحافظ همین حالا ...
اون یکی گفت : حالا اسبشم سفید نبود عیبی نداره ...
همون اولی گفت : آره ، راس می گی ...
سپس، سکوتی همراه با هزار امید و آرزو حکمفرما شد ...
پی نوشت :
عجیب آمــّـا واقعنی !
امروز احساس کردم به زبون هندی تسلط خاصی دارم ... نه اینکه صحبت کنم هندی ، نه ... منظورم اینه که ... می تونستم تشخیص بدم هندی ها ، هندی صحبت می کنن یا انگلیسی ...
پی نوشت :
ما چقد خارجی بودیم باز ...
پی نوشت :
این قول بعد از 15 ترم دانشگاه و 12 سال مدرسه هر سال و هر ماه باید آپ دیت شه ....
پی نوشت :
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ...
به نظر می رسه اون بالاها، کاربرد بیشتری می تونه داشته باشه ...
پی نوشت :
برای دومین بار جلیقه ی نجات زیر صندلی طیاره مشاهده شد ...